تبليغاتX
پرمعنی ترین کلمه""ما"" است .
با سلام خدمت دوستان عزیز صبا

بسیار بسیار پوزش می طلبم جهت تاخیر در ارسال نمرات .

  

نام

Access

Power Point

کتبی (8نمره)

عملی (12نمره)

نمره نهایی مربی

کتبی (6نمره)

عملی (14 نمره)

نمره نهایی  مربی

عصمت

6

11

17

4.5

13.5

18

مریم

7.5

7.25

15

5.5

13

19

فاطمه

6

11

17

4.5

13.5

19

شهلا

6

11.25

17.5

6

فایل ارسالی باز نشد لطفا با پسوند pps ذخیره و ارسال نمایید

مژگان

7

11.75

19

5.5

13.75

19.5

مهناز

6.5

10.25

17

5.5

13.5

19

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:6 |

با عرض تبریک به مناسبت سال نو و آغاز بهار ۱۳۸۸ 

آرزومند شادکامی و بهروزی جهت تک تک شما عزیزیان از درگاه ایزد منان !

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 12:1 |

امروز جلسه آموزش وبلاگ نویسی داشتیم خوب شد این جلسه رو داریم که گهگاهی فرصتی پیش بیاد دستی به سر و صورت این وبلاگ بکشم .

این کلاس حسن های زیادی برای من داشته ... یکی از حسن های دیگه این کلاس اینکه در مسیری قرارداره که من مجبورم با مترو برم و بیام ... تو مترو آدم خیلی تجربیات بدست می یاره به خیلی چیزها توجه می کنه ....

یکی از این چیزهایی که امروز برای من تکان دهنده و یاد آور کننده بود مشاهده یه دختر خانم بود ....

صبح که تو مترو نشستم یه دختر خانم جلوی من نشست بیننده سوم حتما می گفت من متدین تر از اونم .... ظاهرش با من خیلی فرق داشت از اون جور مغنعه هایی سر کرده بود که زیر و روی مغنعه رو یه سایز می گیرن تا فضای بیشتری برای بیرون بودن مو از نظر افقی و عمودی باشه ... یه ارایش ملیح هم داشت که نشون می داد صبح تایم بیشتری صرف خودش و حاضر شدنش کشیده ... داشتم به همین نکته فکر می کردم که از تو کیفش یه کتاب دعا درآورد و شروع کرد به خوندن تو صورتش خیره شدم از پشت اونهمه سرخاب و سفیداب هم میشد تینت پاکش رو دید و حتی صدای تپش قلبش رو که با کلمات تکون می خورد رو شنید حتی قطرات شفاف اشکش رو که سعی می کرد با لرزوندن خفیف لباش مانع لغزیدنش بشه رو دید..

دعاش رو خوند و خیلی اروم بشت و گذاشت تو کیفش اینقدر بهش نگاه کردم تا من و دید شرمنده شدم و چشمام و بستم ... دعا کردم خدایا حاجت دلش رو بده ... بعد فکر کردم نکنه حاجتش غیر اخلاقی باشه ... دعام رو عوض کردم خدایا حاجت دلش رو اگه براش خیره بده چه از نظر من بنده اخلاقیه چه غیر اخلاقی ...

پیش خودم فکر کردم آموزش امروز از ظاهر افراد درباره افراد قضاوت نکنیم

 

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 10:1 |
لاينل واترمن داستان آهنگري را مي‌گويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سال‌ها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي‌اش چيزي درست به نظر نمي‌آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي‌شد يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته‌اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي‌ات بدتر شده. نمي‌خواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاش‌هايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌‌اش آمده است. اما نمي‌خواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه مي‌خواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود :
در اين كارگاه فولاد خام برايم مي‌آورند و بايد از آن شمشير بسازم. مي‌داني چطور اين كار را مي‌كنم؟ اول تكه‌ي فولاد را به اندازه‌ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر مي‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه مي‌زنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه مي‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو مي‌كنم و تمام اين كارگاه را بخار آب مي‌گيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله مي‌كند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نمي‌تواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي‌اندازد. مي‌دانم كه از اين فولاد هرگز تيغه‌ي شمشير مناسبي در نخواهد آم د باز مكث كرد و بعد ادامه داد مي‌دانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو مي‌برد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما مي‌كنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج مي‌برد. اما تنها چيزي كه مي‌خواهم اين است  " خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو مي‌خواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي‌پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي‌فايده پرتاب نكن ."
+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 9:3 |

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"
من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"
او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:
1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،
2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.
" دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،
فردا ، رازي است ناگشوده،


 

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 9:53 |
همیشه آماده برای جواب دادن .

فکر می کنین مدرسین و معلمین و اساتید شاگردای خوبی برای مدرسین و معلمین و اساتیدشون بودن ؟

من که بودم

ولی خیلی دلم می خواست یه سایتی بود که می تونستم با کلیه مدرسینم در طول تحصیل در تمام مقاطع تحصیلی در ارتباط باشم .

یکی به آموزش پرورش و آموزش عالی پیشنهاد بده .

 

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 11:32 |

الکساندر دوما :

هيچ وقت قول يک پسر بچه را جدي نگير

اما هميشه از تهديدات يک دختر بچه بترس

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 8:8 |

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند!

ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند!

ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند!

ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد!

ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده ...

و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند!

هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد

به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.

 ديروز به تاريخ پيوست

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 7:53 |

سازنده ترین کلمه""گذشت"" است...

آن را تمرین کن.

پرمعنی ترین کلمه""ما"" است...

آن را به کار بر.

عمیق ترین کلمه""عشق"" است...

به آن ارج بده.

بی رحم ترین کلمه"" تنفر"" است...

با آن بازی نکن.

 خودخواهانه ترین کلمه""من"" است...

از آن حذر کن.

نا پایدارترین کلمه""خشم"" است...

آن را فرو بر.

 بازدارنده ترین کلمه""ترس"" است...

با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه ""کار"" است...

به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه""طمع"" است...

آن را بکش.

بهترين کلمه""صبر"" است...

برای داشتنش دعا کن .

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 12:1 |

چشمانم پر از خواهش

و دستانم به آسمان 

آسمان پر از ابر

ابرها پر از باران

 باران پر از نعمت

و نعمت پر از شکر

+ نوشته شده توسط بهروزی نیا در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 11:22 |